تبليغاتX
.........گل گندم
ساعت 5 بعد از ظهر در ازدحام جمعيت .ماموران با بي احترامي هرچه تمام علاقه مندان به عرصه مطبوعات را راهي منزل مي كردند.خدا خيلي دوستون داشته اگر آخرين جمعه نمايشگاه آنجا نبوديدخلاصه این هم یه جور بدرقه کردن بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط |

خيلي دلم ميخواست مثل مانوني عزيزم از خودم ميگفتم از لحظات تلخ و شيرين از خاطرات فراموش نشدني و در آخر از همه تجربه ها ي زندگي ميگفتم ولي احساس ميكنم براي كار ديگه اينجا آمدم. براي خالي كردن خودم از دست آن دانشجوي سال دوم روزنامه نگاري كه از استاد پرسيد:منظور از روزنامه چپ و راست چيه؟ براي همه آن دوستاني كه روزنامه را فقط به خاطر جدول حل كردن وبعد شيشه پاك كردن ميخرن.راستي يادم رفت بگم مانوني كيه!

همون كسي است كه بدون اينكه خودش بدونه كمك كرد از نو شروع كنم نا گفته نمونه اولين شخصيت به معني دوست بود كه شناختم ولي 1 1 ساله نديدمش...

.

 

.

+ نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط |

مطالب چند روز گذشته جمع شده. درست مثل درس خواندن شب امتحان بی فایده خواهد بود.

ولی خبر جدید که میخواستم بگم این بود که کلی لحظات به یاد ماندنی اما کمی تلخ را با دوربینم در نمایشگاه کتاب شکار کردم که آخر هفته همین جا می بینید...

راستش وقتی عکس ها را نگاه میکردم .تازه فهمیدم از تمدن ۲۵۰۰ ساله فقط دو تا صفر داریم.از فرهنگ که دیگه بعضی از عزیزان هیچی.....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط |