تبليغاتX
گل گندم

روز دانش آموز ,روز تسخیر لانه جاسوسی وقتی مدرسه می رفتم این روز برام تو شکلات و جشن خلاصه میشد خوشحال بودم چون با همه دوستام دور هم جمع میشدیم و سرود و نمایش بچه های دیگه مدرسه را تماشا می کردیم وقتی وارد دانشگاه شدم اون شیرینی جای خودش را به خشم و تنفر  داد دیگه  دانش آموز بودن مهم نبود تسخیر لانه جاسوسی به نظرم مزحک می امد در پی انکار این موضوع بودم امسال با همه اون سال ها فرق داره امسال تلخی و شیرینی باهم قاطی شده نمی دانم چه طعمی داره ولی می دانم روز بزرگی است روز اتحاد ,روز آزادی ...

شاید بگیم  با چه قیمتی! با قیمت کشته شدن و از دست دادن دوستانمان با قیمت پشت میله های زندان رفتن آدم باید تاوان هر چیز را پس بده اما برای خداحافظی با اون کسانی که بی دعوت آمده بودن چرا باید جانمان را از دست بدیم .شاید کشته بشم ولی تضمینی نیست که مانند ندا جهانی باشم ندا آقا سلطان در یک لحظه کشته شد اما خیلی های دیگه بدتر از ندا کشته شدن امیر جوادی فر در زندان کهریزک بود از آنجا به اوین منتقل شد زیر شکنجه بدون اینکه کسی بفهمه کشته شد ,ترانه بدن بی جانش را سوزاندند که شناسایی نشه .چه کسی ظالم است من و شما یا ... ظالم باید در این دنیا تقاص اعمالش را پس بده خداوند رحمان خداوند ,رحیم این قوم ظالم را نفرین میکنه و نتیجه اعمالشان را همین دنیا نشان میده ولی نه با دست خودش بلکه با اراده او و همت فرشته های ایرانی.

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط گ گ |

تنها مونس زندگی من دچار دردی بی درمان شده...

این کودک ده ماهه یک شبه دچار افسردگی شد,هیچ دلیلی جز افسردگی خودم نمی تونه روی آن تاثیر گذاشته باشه روزها باهم موزیک گوش می کردیم , تو آفتاب ولو می شدیم چرت می زدیم ازش عکس می گرفتم و مثل باقی بچه ها که تو سن رشد هستند قدش را اندازه می گرفتم .نمی دانم چی شد دیروز هر چقدر نگاهش کردم نفهمیدم چی شده ولی صدای هق هق گریه اش کلافه ام کرد درست مثل یک زن کهنسال  خطوط صورتش بیشتر شده, دیگه رنگ به رو نداره اینکه میگن طرف یک شبه پیر شد را با چشم خودم دیدم.کلی نوازشش کردم, بارش را کم کردم یک لیوان آب خنک بهش دادم  شاید حالش جا بیاد ولی تا این لحظه بهتر که نشده هیچی بدتر هم داره میشه انگار نفس های آخرش را میکشه این پیر زن را نمی تونم از خانه بیرون کنم, کجا ببرمش شاید حالش بهتر بشه ولی از بس خود خواهم دلم نمی خواهد از خودم جدا کنم دوست دارم  باردار شدنش را ,گل های زمستانی اش را ببینم این موجود زیبا تنها گلی است که تو اون سرما دوام میاره حالا تو این هوای پاییزی که بیشتر بهاری است چه بلایی به سرش آمده نمی دانم.

هر چقدر بیشتر نگاهش می کنم بیشتر دوسش دارم  تا حالا به هیچ گیاهی اینقدر عشق نورزیدم تا حالا هیچ گیاهی هیچ موجودی وجودش برام مهم نبوده ,اگر بمیره چی ؟!

چرا ما آدم ها تا میایم به یک چیزی عادت کنیم خدا آنرا از ما میگیره مگه نمیگن برگی از درخت نمیفته مگه به خواست خدا پس  "گل یخ" نازنین من هم به خواست خدا داره خشک میشه به خواست خدا بوده که برگ های زبر و سبزش زرد شده ,به خواست خدا است که من.............

قبل از اینکه این چیزها را بگم به این موضوع فکر نکرده بودم اما الان یاد مادر و پدر هایی افتادم که جوانشان را از دست دادن نمی خواهم انسان بودن و جوان بودن را از هم جدا کنم چه اون جوان هایی که تو این حوادث جونشان از دست دادن چه جوانهایی قبل از انقلاب .

من الان برای یک گیاه اینقدر ناراحتم که آمدم به خیال خودم تو دنیای مجازی درد و دل کنم وای به حال اون مادر و پدر ; یکی به من بگه چه بلایی به سر ما داره میاد!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط گ گ |

تا حالا شده درسی را بخاطر معلم یا استاد آن درس دوست داشته باشید ,کتابی را بخاطر عکس روی جلد آن و به هر حال هر چیزی را نه بخاطر خودش که بنا به دلیل دیگری دوست داشته باشید شاید شما هم دفتر یا کتابی خاص را از دوران تحصیل در مدرسه و دانشگاه  نگه داشتید  و گه گاهی آنرا ورق می زنید, حس خوبی به آدم دست میده انگار تمام خاطرات اون زمان زنده میشه .اما  وقتی آن علت تغییر کنه دیگه نسبت به آن رقبتی نشان نمی دهید و شاید بود و نبودش برایتان مهم نباشه .

این وبلاگ هم برای من همینطوره شاید قالب وبلاگ ربطی به درس و استا د نداشته باشه اما  برای من شبیه همان دفتر مشقی بود که دوست داشتم شبیه استادی بود که دوست داشتم سر کلاسش حاضر باشم  وقتی شکل آن تغییر کرد انگار دیگه اون وبلاگ قبلی نبود حوصله نوشتن و دیدنش را نداشتم .با کلی و غم و غصه می آمدم سراغش اما دیگه نه محرم بود برام نه مرحم درد.

امروز دنبال یک قالب سبز می گشتم که شاید با تغییر رنگ خودم را ملزم به نوشتن کنم اما وقتی اون را به شکل سابق در آوردم حس خوبی بهم دست تمام موضوعاتی که دوست داشتم درباره آنها بنویسم عکس هایی که در این مدت گرفته بودم ودوست داشتم روی وبلاگ قرار بدهم همه و همه جلوی چشمم آمد و تصمیم گرفتم تمام مشکلات و اتفاقات را حتی برای مدت کوتاه پشت سرم بگذارم و به لحظه ای که در آن هستم فکر کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط گ گ |

مهسا امر آبادی آزاد شد

 
 مهسا امر آبادی خبرنگار روزنامه اعتماد ملی ساعتی پیش از زندان اوین آزاد شد.

                                

  
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط گ گ |

  دادگاهی که همه را نا امید کرده یکی از بهترین دادگاه ها در طول این سال ها بود .اعترافی در آن شنیده نشد بلکه حقایق بازگو شد اما به سبک ابطحی .در این بین حرف هایی هم زده شد که قاضی و سایرین گوششان عادت کند و خیلی حواسشان به برخی نکات  نباشد. اشاره به شال قرمز مخملی معاون دادستان ,شاید در آن شرایط  بی ربط بود اما به زبان ابطحی می تواند معنا داشته باشد, اینکه کودتای شکل گرفته گردن حکومت بود و بس و البته تغییر چهره این معاون بیشتر جلب توجه  کرد. همچنین ظرفیت شکل گیری انقلاب مخملی که ابطحی از آن سخن گفت می تواند  اشاره به پتانسیل موجود  باشه همانطور که ابطحی گفت ظرفیت انقلاب مخملی وجود داشته حالا اگر پیروز نشد و یا اجازه ندادند بحث دیگری است. یاید منتظر بمانیم و نا گفته ها را پس  ازآزادی این فعلان بشنویم

حقایقی از زبان ابطحی به قلم ابراهیم نبوی  

...

اتفاقا، من می خواهم نتیجه بگیرم که ابطحی با وجود اینکه تحت فشار بود، حقایقی را به ما گفت که این حقایق را هر کسی به ما می گفت باور نمی کردیم. البته من نمی خواهم بگویم ابطحی راست گفت، فقط می خواهم بگویم این حرف ها را گفت:

 

1) ابطحی گفت: " موسوی، هاشمی و خاتمی با یکدیگر هم قسم شدند که پشت یکدیگر را خالی نکنند."

نتیجه گیری: جنبش سبز یک رهبری قوی و متحد دارد که می توان روی آن حساب کرد.

 

2) ابطحی گفت: " موسوی در آن زمان هندوانه سربسته بود."

نتیجه گیری: در این مدت اینقدر نیروهای ضد شورش چاقو زدند که سرخی و شیرینی موسوی را همه سبزها دیدند و الآن دیگر به همه چیزش مطمئن اند.

 

3) ابطحی گفت: " هاشمی قصد انتقام از احمدی نژاد و مقام معظم رهبری را داشت."

نتیجه گیری: من گفتم این هاشمی آدم حسابی است و تا پوست طرف را نکند ول نمی کند.

 

4) ابطحی گفت: " مجمع روحانیون بر خلاف گذشته دیگر انقلابی نیست."

نتیجه گیری: پس با خیال راحت می توانیم به آنها اعتماد کنیم و حرف مان را به آنها بزنیم. یعنی به عبارت دیگر از خودمان اند.

 

5) ابطحی گفت: " خاتمی نباید ظرفیت اصلاحات را پای موسوی می ریخت، حتی موسوی این ظرفیت را نداشت."

نتیجه گیری: ابطحی زمانی دستگیر شد که هنوز معلوم نشده بود موسوی چه ظرفیت هایی دارد، وقتی از زندان بیرون آمد خودش می شود مشاور موسوی.

 

6) ابطحی گفت: " موسوی به کروبی پیغام داد من چیزی برای از دست دادن ندارم."

نتیجه گیری: ابطحی تا همین جا بیرون بود، بعدا کروبی هم به موسوی پیغام داد من هم چیزی برای از دست دادن ندارم، و دو تایی دست همدیگر را گرفتند و رفتند وسط مردم.

 

7) ابطحی گفت: " موسوی نظام را به خطر انداخته است."

نتیجه گیری: پس نتیجه می گیریم که موسوی دقیقا همان کسی است که به درد رهبری جنبش می خورد


+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط گ گ |