
در خبرها آمده بود که شهردار محترم تهران مبلغ 3 ميليارد تومان را براي بازسازي لبنان اختصاص داد.
آقاي شهردار اين تصاوير را قبلا ديده ايد؟
تصاوير کودکاني که به خاطر آتش سوزي در مدرسه و به خاطر نبود بخاري گازي و امکانات گرمايشي مناسب به اين چهره افتادهاند ...
آيا ما کم حافظه شدهايم؟ آيا جناب شهردار يادي از اين عزيزان کرده اند؟
آيا کمک به مردم روستايي و به دور از امکانات مملکت خودمون از بذل بخشش براي کشورهاي ديگه واجب تر نيست؟
و بسيار پرسش هاي بي پاسخ ديگر ...
نمایشگاه بین المللی کتاب....
خیلی غم و غصه برای این همه بر باد رفته کم داشتیم این هم اضافه شد.در هفته ای که گذشت بعد از یک سال وقفه برای اولین بار به نمایشگاه کتاب واقع در مصلای نیمه تمام تهران رفتم.
اول اینو بگم نام مکان بر گزاری به نوع نمایشگاه نمی خوره اون زمان وقتی می گفتیم محل دائمی نمایشگاه بین المللی تهران یک ابهت خاصی داشت.نشان می دادیم ما هم به فکر هستیم ما هم می توانیم بر نامه ریزی کنیم و جای مشخصی را برای هر چیزی داشته باشیم نه مثل آوارگان دور شهر بچرخیم هر جا جای خالی پیدا کردیم بساطمان را پهن کنیم امروز مصلا روز دیگر کیلومتر ها خارج از پاییتخت...
باور بفرمایید لذت کتاب خریدن در میدان انقلاب بیشتر از نمایشگاه کتاب بود حداقل مجبور نبودیم کتاب شعر را در کنار هنر آشپزی ببینیم چون ناشر دلش خواسته این دو کتاب کنار هم باشند.مجبور نبودیم خیلی از کتاب ها را که به اجبار گذرمان به انها خورده را ورق بزنیم.
نکته جالب در مصلای تهران این است که وقتی وارد می شویم به شما خوش آمد می گویند و شما از تونل های تو در تو عبور می کنید و در نهایت خارج از این محوطه با تابلوی راهنمای "محل وداع با امام " راه خروج را نشان می دهند.البته فکر می کنم برای این کار روانشناسان بسیاری وقت گذاشتند و به این نتیجه رسیدن که اگر مراجعه کنندگان را با علامت ها راهنمایی نکنیم آنها مجبورند از کلیه قسمت ها دیدن کنند در واقع دور باطل می زنیم و از یک جعبه به جعبه بعدی می رویم (نقشه راهنمای تمام رنگی چاپ شده قابل تقدیر است ولی خیلی هم واضح نیست)
جدا از مشکلات معماری این بنای مذهبی که نمی دانم چرا فکر کردند مناسب نمایشگاه است مسئله خرج و مخارج آن بود هر چند تمام ناشران در محیطی محقرانه کتاب های خود را به نمایش گذاشته بودند و برخی از آنان با کلی تبلیغ و سر و صدا یا اگر درجه احتمال آنرا محاسبه کنیم به خاطر سر نبش بودن چند مراجعه کننده داشتند
اما اما....
خدا برکت دهد به مال و اموال جناب" گاج "خدا ملک و املاک سرور تمام تست ها جناب" قلم چی" را زیاد کند که شاهانه در نمایشگاه درخشیدند و فکر می کنم با نگاه گذرا به این مجموعه بیش از ۶۰ درصد از خریدارن کتاب که روزنامه ایرانتا روز یکشنبه دو ملیون تخمین زده بود را به خود اختصاص دادند .
این یعنی اگر ما بخواهیم گاج تخت جمشید و پاسارگاد می سازد و اگر نخواهیم زیلو زیر پای صادق هدایت را از زیر پایش می کشیم.
مطبوعاتی ها که از این مجموعی علمی-مذهبی رانده شدند پیمانکاران زودتر بنای مذهبی را بسازند که که مذهبیون بی خانه نباشند....
چرا یک دانشجوی دکترای شیمی دانشگاه شهید بهشتی با خوردن سیانور در جمع دوستانش خودکشی می کند؟ ۲۸ فروردین ماه دانشجوی دکترای شیمی دانشگاه شهید بهشتی پس از مشاجره با استادش به آزمایشگاه دانشگاه رفته و با خوردن سیانور به زندگی اش خاتمه می دهد.
خبر خودکشی این دانشجوی دکترا به ظاهر ساده است اما این که چرا دانشجویی که در مدرسه تیزهوشان تحصیل کرده، پس از ۲۰ سال تحصیل توانسته این گونه زندگی اش را پایان دهد؟ از دیدگاه کارشناسان مختلف سوال برانگیز است. شنیده ها حاکی از آن است که این دانشجوی ۳۵ ساله توانایی اقتصادی برای تهیه رساله اش را نداشته است. زمانی که استاد او این مطلب را از او می شنود، در جمع دانشجویان از او می پرسد: «پس برای چه زنده مانده است؟» این دانشجو در میان ناباوری همکلاسی هایش با خوردن سیانور خودکشی می کند.
حسن مسلمی نائینی، مدیرکل امور دانشجویان وزارت علوم که چندی پیش از اجرای طرح جامع پیشگیری خودکشی در میان دانشجویان خبر داده بود، از ذکر جزییات این ماجرا خودداری می کند: «از جزییات ماجرا خبر نداریم اما قرار است دانشکده علوم شهید بهشتی در این باره گزارشی را در اختیارمان قرار دهد.»
برخی از دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی معترضانه می گویند که کسی در این دانشگاه در قبال این خودکشی عکس العمل جدی نشان نداده و تنها یک نامه انتقادی از سوی جمعی از دانشجویان دکترای شهید بهشتی در خوابگاه نصب شده است.مسلمی از این موضوع اظهار تعجب می کند: «اما من شنیدم که همگی دوستان و استادان این دانشجو برای شرکت در مراسم خاکسپاری اش به شهر قزوین رفته اند.»
خداوند به خانواده این دانشجو صبر دهد و از سر تقصیر اون استاد بگذرد.
زندگی یک دانشجو یک انسان به همین راحتی از بین رفت شاید از حرف اون استاد شاید از سختی روز گار ولی این اولین دانشجویی نبود که در ایران خودکشی کرد علت چیست ؟
یادمان باشد اقتصاد و اوضاع نابسامان ایران تنها زنان را به خیابان نکشانده تنها از دیوار خانه مردم بالا رفتن را بوجود نیاورده مهمترین مسئله ای که امروز در جامعه اتفاق افتاده و آثار آن در آینده خودش را نشان می دهد از بین رفتن یک نسل است.
انسان وقتی از دنیا رفت دیگه بر نمی گرده ...
این دیگه اون پاسارگاد و تخت جمشید نیست که بگوییم خودمان آثار تاریخی را می سازیم...
"زندگی با آسایش حق مسلم ماست"
وقتی از روی سنگ سفیدی که نام سهراب سپهری بر روی آن حک شده شده بود عبور کردم از خودم خجالت کشیدم که چطور این سنگ را ندیدم آنقدر محقر بود که...
مهم نیست سنگ مر مر باشد یا چیز دیگر جو حاکم نشان می داد که چقدر غریب است از همه بدتر سرقت سنگ قبر این شاعر بود شاعری که تنها شعر نگفت بنیانگزار مراکز هنری ایران بود شعر و نقاشی ایران مدیون این مرد است.
سنگ اصلی با دستخط زیبای دوست خوب این شاعر رضا مافی از هنرمندان بر جسته در زمینه نقاشی خط و خوشنویسی معاصر نوشته شده بود که به دلیل فوت این خطاط آثارش ارزش دو چندان پیدا کرده بود(این هم مرده پرستی ملت ما) اما سالها پیش با عبور یک ماشین سنگین که یادم نیست کامیون بوده یا چیز دیگر گوشه سنگ ترک خورده بود و من به امید دیدن همان ترک که نشان می داد سپهری از قبل می دانسته با او نا مهربانی می کنند رفته بودم اما وقتی این خط کج و ما وج را دیدم با اون همه آدم که اطراف مقبره آمده بودند برای تفریح و منتظر ناهار و چرت بعد از ظهر بودند افسوس خوردم که با خود چه کرده ایم با تاریخ ایران با هنر و هنرمند و هر چه بود را نابود کردیم .
در فکر سنگ بودم و عکس گرفتن از اطراف که گروهی دیگر آمدند برای این شاعر بزرگ فاتحه بخوانند در بین انها کسی گفت : خودش وصیت کرده بود زیر پای امامزاده خاک شود شاید اگر محتاج مدرک دانشگاه نبودم به آن مرد می گفتم:
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جا نمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی" تکبیره الاحرام" علف می خوانم پی قد قامت موج.
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم می رود باغ به باغ می رود شهر به شهر
"حجرالاسود "من روشنی باغچه است.
(سهراب سپهری -صدای پای آب)
(