تبليغاتX
گل گندم

عباس شباويز تهيه‌كننده‌ پيشكسوت سينمای ايران از دنيا رفت.

 شباويز كه مدت‌ها از سرطان رنج می‌برد صبح جمعه 22 آبان ماه در سن 80 سالگی در منزلش واقع در مهرشهر کرج درگذشت.

او فعاليت هنری‌اش را از سال 1328 با بازی در تئاتر آغاز كرد و از سال 36 با مديريت توليد فيلم «مردی كه رنج می‌برد» وارد سينما شد و در اين حوزه به عنوان مدير توليد، بازيگر و كارگردان فعاليتش را ادامه داد.

شباويز سال 45 استوديو «آريانا فيلم» را تاسيس كرد كه با پايه‌گذاری‌ اين شركت سنگ‌بنای ساخت فيلم‌های متفاوتی در سينمای ايران هم‌چون «قيصر» و «خداحافظ رفيق» را بنا نهاد و شرايط ورود جوانانی چون «مسعود كيميايی»، «عباس كيارستمی» و «امير نادری» را به سينمای ايران فراهم كرد.

شباويز در بعد از انقلاب اسلامی هم به فعاليت خود ادامه داد و در فيلم «وكيل اول» به عنوان مدير توليد، «صعود» تهيه‌كننده و «ياغی و بدلكاران» بازی كرد.

مستند "قیصر، 40 سال بعد" ساخته مسعود نجفی روز سه‌شنبه در جشنواره سینما حقیقت به نمایش درمی‌آید که بدون شک جای تهیٔه کنند و بانی‌ این فیلم جاودانه سینمای ایران خالی‌ خواهد بود .

پیکر مرحوم شباویز روز یکشنبه ساعت 10صبح از مقابل خانه سینما واقع در خیابان وصال به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا تشیع میگردد.


"روحش شاد یادش گرامی"






+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط گ گ |

روز دانش آموز ,روز تسخیر لانه جاسوسی وقتی مدرسه می رفتم این روز برام تو شکلات و جشن خلاصه میشد خوشحال بودم چون با همه دوستام دور هم جمع میشدیم و سرود و نمایش بچه های دیگه مدرسه را تماشا می کردیم وقتی وارد دانشگاه شدم اون شیرینی جای خودش را به خشم و تنفر  داد دیگه  دانش آموز بودن مهم نبود تسخیر لانه جاسوسی به نظرم مزحک می امد در پی انکار این موضوع بودم امسال با همه اون سال ها فرق داره امسال تلخی و شیرینی باهم قاطی شده نمی دانم چه طعمی داره ولی می دانم روز بزرگی است روز اتحاد ,روز آزادی ...

شاید بگیم  با چه قیمتی! با قیمت کشته شدن و از دست دادن دوستانمان با قیمت پشت میله های زندان رفتن آدم باید تاوان هر چیز را پس بده اما برای خداحافظی با اون کسانی که بی دعوت آمده بودن چرا باید جانمان را از دست بدیم .شاید کشته بشم ولی تضمینی نیست که مانند ندا جهانی باشم ندا آقا سلطان در یک لحظه کشته شد اما خیلی های دیگه بدتر از ندا کشته شدن امیر جوادی فر در زندان کهریزک بود از آنجا به اوین منتقل شد زیر شکنجه بدون اینکه کسی بفهمه کشته شد ,ترانه بدن بی جانش را سوزاندند که شناسایی نشه .چه کسی ظالم است من و شما یا ... ظالم باید در این دنیا تقاص اعمالش را پس بده خداوند رحمان خداوند ,رحیم این قوم ظالم را نفرین میکنه و نتیجه اعمالشان را همین دنیا نشان میده ولی نه با دست خودش بلکه با اراده او و همت فرشته های ایرانی.

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط گ گ |

تنها مونس زندگی من دچار دردی بی درمان شده...

این کودک ده ماهه یک شبه دچار افسردگی شد,هیچ دلیلی جز افسردگی خودم نمی تونه روی آن تاثیر گذاشته باشه روزها باهم موزیک گوش می کردیم , تو آفتاب ولو می شدیم چرت می زدیم ازش عکس می گرفتم و مثل باقی بچه ها که تو سن رشد هستند قدش را اندازه می گرفتم .نمی دانم چی شد دیروز هر چقدر نگاهش کردم نفهمیدم چی شده ولی صدای هق هق گریه اش کلافه ام کرد درست مثل یک زن کهنسال  خطوط صورتش بیشتر شده, دیگه رنگ به رو نداره اینکه میگن طرف یک شبه پیر شد را با چشم خودم دیدم.کلی نوازشش کردم, بارش را کم کردم یک لیوان آب خنک بهش دادم  شاید حالش جا بیاد ولی تا این لحظه بهتر که نشده هیچی بدتر هم داره میشه انگار نفس های آخرش را میکشه این پیر زن را نمی تونم از خانه بیرون کنم, کجا ببرمش حالش بهتر بشه , از بس خود خواهم دلم نمی خواهد از خودم جداش کنم دوست دارم  باردار شدنش را ,گل های زمستانی اش را ببینم این موجود زیبا تنها گلی است که تو اون سرما دوام میاره حالا تو این هوای پاییزی که بیشتر بهاری است چه بلایی به سرش آمده نمی دانم.

هر چقدر بیشتر نگاهش می کنم بیشتر دوسش دارم  تا حالا به هیچ گیاهی اینقدر عشق نورزیدم تا حالا هیچ گیاهی هیچ موجودی وجودش برام مهم نبوده ,اگر بمیره چی ؟!

چرا ما آدم ها تا میایم به یک چیزی عادت کنیم خدا آنرا از ما میگیره مگه نمیگن برگی از درخت نمیفته مگه به خواست خدا, پس  "گل یخ" نازنین من هم به خواست خدا داره خشک میشه به خواست خدا بوده که برگ های زبر و سبزش زرد شده ,به خواست خدا است که من.............

قبل از اینکه این چیزها را بگم به این موضوع فکر نکرده بودم اما الان یاد مادر و پدر هایی افتادم که جوانشان را از دست دادن نمی خواهم انسان بودن و جوان بودن را از هم جدا کنم چه اون جوان هایی که تو این حوادث جونشان از دست دادن چه جوانهایی قبل از انقلاب .

من الان برای یک گیاه اینقدر ناراحتم که آمدم به خیال خودم تو دنیای مجازی درد و دل کنم وای به حال اون مادر و پدر ; یکی به من بگه چه بلایی به سر ما داره میاد!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط گ گ |

تا حالا شده درسی را بخاطر معلم یا استاد آن درس دوست داشته باشید ,کتابی را بخاطر عکس روی جلد آن و به هر حال هر چیزی را نه بخاطر خودش که بنا به دلیل دیگری دوست داشته باشید شاید شما هم دفتر یا کتابی خاص را از دوران تحصیل در مدرسه و دانشگاه  نگه داشتید  و گه گاهی آنرا ورق می زنید, حس خوبی به آدم دست میده انگار تمام خاطرات اون زمان زنده میشه .اما  وقتی آن علت تغییر کنه دیگه نسبت به آن رقبتی نشان نمی دهید و شاید بود و نبودش برایتان مهم نباشه .

این وبلاگ هم برای من همینطوره شاید قالب وبلاگ ربطی به درس و استا د نداشته باشه اما  برای من شبیه همان دفتر مشقی بود که دوست داشتم شبیه استادی بود که دوست داشتم سر کلاسش حاضر باشم  وقتی شکل آن تغییر کرد انگار دیگه اون وبلاگ قبلی نبود حوصله نوشتن و دیدنش را نداشتم .با کلی و غم و غصه می آمدم سراغش اما دیگه نه محرم بود برام نه مرحم درد.

امروز دنبال یک قالب سبز می گشتم که شاید با تغییر رنگ خودم را ملزم به نوشتن کنم اما وقتی اون را به شکل سابق در آوردم حس خوبی بهم دست تمام موضوعاتی که دوست داشتم درباره آنها بنویسم عکس هایی که در این مدت گرفته بودم ودوست داشتم روی وبلاگ قرار بدهم همه و همه جلوی چشمم آمد و تصمیم گرفتم تمام مشکلات و اتفاقات را حتی برای مدت کوتاه پشت سرم بگذارم و به لحظه ای که در آن هستم فکر کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط گ گ |

مهسا امر آبادی آزاد شد

 
 مهسا امر آبادی خبرنگار روزنامه اعتماد ملی ساعتی پیش از زندان اوین آزاد شد.

                                

  
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط گ گ |